Feeds:
Posts
Comments

اشک رازیست، لبخند رازیست، عشق رازیست…اشک آن شب لبخندعشقم بود…

قصه نيستم که بگوئي، نغمه نيستم که بخواني، صدا نيستم که بشنوي، يا چيزي چنان که ببيني، يا چيزي چنانکه بداني…

من درد مشترکم، مرا فرياد کن!

درخت با جنگل سخن مي‌گويد، علف با صحرا، ستاره با کهکشان، و من با تو سخن مي‌گويم…

نامت را به من بگو، دستت را به من بده، حرفت را به من بگو، قلبت را به من بده

من ريشه‌هاي تو را دريافته‌ام، با لبانت براي همه لب‌ها سخن گفته‌ام و دست‌هايت با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گريسته‌ام براي خاطر زنده‌گان، و در گورستان تاريک با تو خوانده‌ام زيباترين سرودها را

زيرا که مرده‌گان اين سال عاشق‌ترين زنده‌گان بوده‌اند

دستت را به من بده دست‌هاي تو با من آشناست

اي ديريافته با تو سخن مي‌گويم، به‌سان ابر که با توفان، به‌سان علف که با صحرا، به‌سان باران که با دريا، به‌سان پرنده که با بهار، به‌سان درخت که با جنگل سخن مي‌گويد

زيرا که من ريشه‌هاي تو را دريافته‌ام

زيرا که صداي من با صداي تو آشناست

خرمن امسالهٔ ما را، که سوخت؟
از چه درین دهکده قحط و غلاست

در عوض رنج و سزای عمل
آنچه رعیت شنود، ناسزاست

چند شود بارکش این و آن
زارع بدبخت، مگر چارپاست

کار ضعیفان ز چه بی رونق است
خون فقیران ز چه رو، بی بهاست

عدل، چه افتاد که منسوخ شد

رحمت و انصاف، چرا کیمیاست
آنکه چو ما سوخته از آفتاب

چشم و دلش را، چه فروغ و ضیاست

ز انده این گنبد آئینه‌گون
آینهٔ خاطر ما بی صفاست

آنچه که داریم ز دهر، آرزوست
آنچه که بینیم ز گردون، جفاست

I am alive!

I am writing this post just to announce that I am alive. I had forgot the joy of writing (and many other things which come with it) so I want to continue this blog. Send me your positive energy.

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تاثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

سیف الدین فرقانی

عزم آن دارم که امشب نیمه مست
پایکوبان کوزه ی دُردی به دست

سر به بازار قلندر برنهم
پس به یک ساعت ببازم هر چه هست

تا کی از تزویر باشم ره نما؟؟
تا کی از پندار باشم خودپرست؟؟

پرده ی پندار می باید درید
توبه ی تزویر می باید شکست

وقت آن آمد که دستی برزنم
چند خواهم بود آخر پای بست؟

Evolution, again

I have been wondering that if by evolution, our body has evolved through out time, why cant by analogy the same concept be extended to our mind and thoughts? Did our body need a “bodybuilding” tutor to become like this? Was there any need for messengers and books to be sent for the humanity? This is what has recently made my mind busy. I truly believe that thoughts can evolve in a much faster pace than matter. There is no need for physical sexual mating and there are no limitations for its integration. It just needs an open mind, and an unbiased brain.

پیام داد سگ گله را، شبی گرگی                     که صبحدم بره بفرست، میهمان دارم

مرا بخشم میاور، که گرگ بدخشم است           درون تیره و دندان خون فشان دارم

جواب داد، مرا با تو آشنائی نیست                  که رهزنی تو و من نام پاسبان دارم

من از برای خور و خواب، تن نپروردم          همیشه جان بکف و سر بر آستان دارم

مرا گران بخریدند، تا بکار آیم                       نه آنکه کار چو شد سخت، سر گران دارم

مرا قلاده بگردن بود، پلاس به پشت              چه انتظار ازین پیش، ز اسمان دارم

عنان نفس، ندادم چو غافلان از دست              کنون بدست توانا، دو صد عنان دارم

گرفتم آنکه فرستادم آنچه میخواهی                 ز خود چگونه چنین ننگ را نهان دارم

هراس نیست مرا هیچگه ز حمله‌ی گرگ       هراس کم دلی بره‌ی جبان دارم

هزار بار گریزاندمت به دره و کوه                هزارها سخن، از عهد باستان دارم

شبان، بجرات و تدبیرم آفرینها خواند              من این قلاده‌ی سیمین، از آنزمان دارم

رفیق دزد نگردم بحیله و تلبیس                     که عمرهاست بکوی وفا مکان دارم

درستکارم و هرگز نمانده‌ام بیکار                 شبان گرم نبرد، پاس کاروان دارم

مرا نکشته، به آغل درون نخواهی شد           دهان من نتوان دوخت، تا دهان دارم

جفای گرگ، مرا تازگی نداشت، هنوز           سه زخم کهنه به پهلو و پشت و ران دارم

دو سال پیش، بدندان دم تو برکندم                 کنون ز گوش گذشتی، چنین گمان دارم

دکان کید، برو جای دیگری بگشای               فروش نیست در آنجا که من دکان دارم

sheep

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.